راست گفتند عشق خوبان آتش است
* سخت می سوزاند اما دلکش است
*
من کجا ترک آن چشم ها کجا
دل کجا پرهیز از این آتش کجا
شادمانم گر چه در این آتشم
روز وشب می سوزم اما دلخوشم
ای خدا خواهم که افزونش کنی
دل اگر دم زد پر زخونش کنی
کاش از این آتش ترا بودی خبر
باخبر بودی که این بیداد گر
شعله اش هر چند افزونتر شود
سینه از آن هر چه پر خونتر شود
ناله هر چند سازد زارتر
هر چه دارد دیده را خونبارتر
باغ دل را با صفا میکند
مرغ جان را خوش نوازتر میکند
هر کسی را ار غمی باشد نصیب
تو غم دنیا و من درد حبیب
این نصیب از هر چه گوئی خوشتر است
درد باشد لیک درمان پرور است
حاصل ما در جهان عشق است
عشق جسم ما هیچاست
وجان عشق است عشق
عشق یارم همچو
آتش در دل است
دولت هستی
از اینم
حاصل
است
*
رونق از جان تو گیرد وعشق من
من نمیرم تا نمیرد عشق من